بعد مدتها برگشتم ...

سلام ...

سلامی به سردی یه روز زمستونی که تو این هوای گرم تابستونی بهتون بچسبه ...

من برگشتم ... برگشتم ولی اون حرارت قبلی رو ندارم ...

چند وقتیه که اوضاع چندان رو براه نیست و اونطور که باید بهم نمیگذره ... بهتره بگم بهم سخت میگذره ...

اینقدر کلافه ام که حد نداره ... دعا کنین که این چند روز خوب بگذره و خدا هر چی که خیر هست رو برام رقم بزنه ...

بگذریم ...

امتحانات پایان ترمم تازه تموم شده و شدیدا خسته ام و تنها ...

دنبال کار هستم و تو این فکر که به زندگیم یه سر و سامونی بدم ...

فکر میکردم بعد امتحاناتم اوضاع بهتر میش که نشد هیچی و بدتر و بدتر هم شد تا اینکه ...

بازم بگذریم ...

شاید از این به بعد بیشتر بنویسم ... شاید ! معلوم نیست ... شایدم اصلاً ننوشتم ... اگه ببینم با نوشتم آروم میشم حتما مینویسم  ... حالا ببینیم خدا چی میخواد ...

الان یه کم بی حوصله ام بعداً بیشتر مینویسم ...

پس تا بعد ...

/ 1 نظر / 22 بازدید
saniii

سلام برادر گلم...خوبید ان شاءالله؟ چرا تنها؟ شما خدا رو داری! هیچوقت فراموش نکن که همیشه خدایی هست که از رگ گردن به ما نزدیکتره! قصدم نصیحت و روضه خونی نیست... ولی حیفم میاد که اینجوری باشین،اونم توی این شب و روزهای عزیز... شما خدا رو داری،خدا هم به شما مه سو رو داده! من زیاد نمیشناسم و خیلی در جریان اتفاقات زندگیتون نیستم.. ولی تا جایی که میدونم و شناختم مه سو دختر خیلی خوبیه،شما ک روز اول بهش اعتماد کردین و مشکلتون رو گفتین،حالا چرا باید بگین تنهام؟ هیچوقت و هیچوقت نذارید مشکلات تو دلتون بمونه... اجازه بدین عشقتون هم تو شادی و هم بخصوص تو غم ها کنارتون باشه... شاید این بهترین تجربه ای باشه که من خودم از زندگی بدست آوردم... شاید قدرت جسمی یه دختر کم باشه! ولی اگه یه دختر عاشق باشه،قدرت عشقش از یه کوه محکمتر و استوارتره... به امیدخدا و به حق این روز و شبای مبارک که مشکلتون حل میشه و بازم نشاط سابق رو بدست میارید.... به قول دوست عزیزی : زندگی اگر آسان بود،با گریه شروع نمیشد...! لبخند بزنید و نگویید خدایا مشکل بزرگی دارم!بلکه به مشکلات بگویید که. خدای بزرگی دارم... پیروز و سربلند باشید...