من ...

سلام ...

تو پست قبل جلو پنکه بودم الان تو اتاق گرمم ... بدون کوچکترین باد و بدون لامپ و بدون ....

یکی میگفت : حال و روزم مثل سگ هاره ... (حالام من همین جمله رو میگم)

خیلی گرفته ام و ناراحت ... غمگینتر از روزهای عزای پسر خالم، پسر داییم ، دوستم ...

بیشتر از هرموقع تو این 3 سال ...

احساس میکنم دارم میمیرم ... حسی که تو این 28 سال فقط 2 بار داشتم ...

تصمیم داشتم ایندفعه که میام از شادیهام بگم ... تا شاید دلتون شاد شه ... ببخشید ولی نشد که بشه ...

واسم دعا کنین ... میخوام یه تصمیمی بگیرم ... شاید بزرگترین تصمیم تمام زندگیم ...

تو دوستی که این مطلب رو میخونی ... واسم دعا کن بهترین تصمیم رو بگیرم ...

 --------------------------------------------------------------

دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری است

خواب می بینم تو را،تعبیر چیز دیگری است

 

در خیابان بار ها می بینمت، از راه دور

پیشتر می آیم و تصویر چیز دیگری است

 

کوه بودم، دوریت کاه از وجودم ساخته

در قفس افتادن یک شیر چیز دیگری است

 

عاشقی طعم خوشی دارد ولی دور از فراق

با جدایی بی گمان تاثیر چیز دیگری است

 

حرف بسیار است اما فرق دارد شعر من

شرح حال یک جوان پیر چیز دیگری است

 

"فرزاد نظافتی"

/ 0 نظر / 50 بازدید